۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

خروس،خر و سگ از ايران فرار كردند

خروس،خر و سگ از ايران فرار كردند  علتشو از شون پرسيدن خروس گفت:اونقدر ساعت جلو و عقب ميشه كه نفهميدم كي بايد بخونم!سگ گفت:نفهميدم من بايد بگيرم،110بايدبگيره يا بسيج بايد بگيره! خر گفت:نفهميدم من خرم،دولت خره، ملت رو خر فرض می کنن ، اصلا هويتمونو به هم ريختن

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

ترجيح مي دهم با كفش هايم در خيابان راه بروم و به خداوند فكر كنم تا در مسجد بنشينم و به كفش هايم فكر كنم.

هرگز نخواب کورش اي مهر آريايي ، بي نام تو وطن نيز نام و نشان ندارد

هرگز نخواب کورش ، دارا جهان ندارد
سارا زبان ندارد ، رستم در اين هياهو گرزگران ندارد
روز وداع خورشيد ، زاينده رود خشکيد
زيرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام پارس دريا ، نامي دگر نهادند گويي که آرش ما تير و کمان ندارد
درياي مازني ها بر کام ديگران شد
دارا کجاي کاري ؟
دزدان سرزمينت بر بيستون نوشتند اينجا خدا ندارد
هرگز نخواب کورش اي مهر آريايي
بي نام تو وطن نيز نام و نشان ندارد

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

گل صداقت

افسوس که سالهاست در این دیار این گل خشکیده ، گل صداقت


اینقدر این قصه زیباست که حتی اگه شنیده باشین تکرارش هم دلنشینه

                                
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به

ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان

منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر

ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،

دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه

ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي

کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود

فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي

که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده

چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه

گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا

رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار

زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا

رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام

کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي

سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به

ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه

هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!

برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو